تِرِشه

تِرِشِه به گویش اردکانی راه باریکی را گویند که بین کرت ها (زمین کشاورزی) فاصله انداخته است

تِرِشه

تِرِشِه به گویش اردکانی راه باریکی را گویند که بین کرت ها (زمین کشاورزی) فاصله انداخته است

۲ مطلب با موضوع «دیگرنوشت» ثبت شده است

گفت‌وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه‌های دوقلوی اردکانی

سیدمجتبی رفیعی اردکانی | سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ | ۰ نظر

اشاره؛

اولین جرقه انجام این گفت وگو با برگشت صورت به عقب در کلاس درس زده شد، دو طلبه جوان ملبس دوقلو را مشاهده کردم و پیشنهاد انجام گفتگویی متفاوت را در خبرگزاری حوزه دادیم و خوشبختانه مورد موافقت واقع شد.

روز مصاحبه فرا رسید از مسئول ساخت کلیپ های چندرسانه ای خبرگزاری نیز دعوت کردیم، تا جدای از این مصاحبه، مستندی چند دقیقه ای تهیه کند تا بتوان کلیپی نیز تقدیم مخاطبان کرد.

حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور سوژه های جالب این مصاحبه هستند متولد 1373 از اردکان یزد و امروز در حال گذراندن سطح دو حوزه می باشند.گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور











*ضمن تشکر از حضور در خبرگزاری «حوزه»، در ابتدا بفرمایید کدام یک بزرگتر هستید؟

میلاد:

بنده زودتر به دنیا آمدم؛ اما در روایتی از امام صادق (ع) آمده نوزادی که زودتر به دنیا آمده، کوچکتر است؛ همانند لیوانی که دو توپ در آن قرار دارد و توپی که زودتر در آن قرار گرفته، دیرتر بیرون می آید و توپی که دیرتر افتاده، زودتر بیرون می آید؛ پس آقا مهدی از نظر شرعی برادر بزرگتر ما به حساب می آیند.

متن روایت امام صادق (علیه السلام):

مرحوم کلینى در کتاب شریف کافى آورده: یکى از اصحاب امام جعفر صادق (علیه السلام) داراى دو نوزاد دوقلو گردید، همین که به حضور مبارک آن حضرت شرفیاب شد، پس از تبریک و تهنیت به او فرمود: آیا مى دانى کدام یک از دوقلوها بزرگترند؟ پدر نوزاد در جواب اظهار داشت: آن که اوّل از شکم مادر خارج و به دنیا آمده. حضرت فرمود: خیر؛ آنکه آخر به دنیا آمده بزرگ تر است؛ زیرا مادر در ابتداء به وسیله او و سپس به وسیله آن که اوّل خارج شده، آبستن گردیده است و چون نطفه اوّلى در ابتداء وارد رحم شده و منعقد گردیده، به همین جهت توان خروج از رحم مادر را ندارد، تا آن که نوزاد بعد از خودش خارج گردد؛ و پس از آن که راه براى اوّلى باز شد آن وقت مى تواند از رحم مادر خارج و وارد دنیا گردد؛ بنابر این، آن که نطفه اش اوّل منعقد شده، دوّمین نوزاد محسوب مى شود که به همین جهت بزرگ تر هم خواهد بود.

کافى: ج 6، ص 53، ح 8،     وسائل الشّیعة: ج 21، ص 497

*اهل کجا هستید و کمی از دوران کودکی خود بفرمایید.

مهدی:گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجت الاسلام مهدی سبحانی پور

متولد اردکان یزد هستیم؛ البته پدر ما کرد و کرمانشاهی هستند که در دوران جوانی به خاطر برخی از مسائل به تهران سفر کرده، در ادامه داماد یزدی ها  شده و ما از کودکی در این استان بزرگ شده و حتی بلد نیستیم کردی صحبت کنیم.

پدر و عموی ما نیز با این که یکسال با یکدیگر اختلاف سن دارند؛ اما بسیار شبیه هم بوده و هر شخصی آنان را ببیند، فکر می کند آنان نیز دوقلو هستند.

از کودکی وارد مسجد و هیأت شده و مکبّر مسجد شدیم، یک شب در میان تکبیر می گفتیم و هیچ موقع نیز جای یکدیگر تکبیر نمی گفتیم، هرکدام باید شب مخصوص خود را به عنوان مکبّر انجام وظیفه می کردیم.

این روال تا 5 سال اتفاق افتاد و ما یک شب در میان تکبیر می گفتیم و اگر شخصی از غیر محله ما دو شب در مسجد حضور پیدا می کرد، متوجه نمی شد ما دو نفر هستیم؛ چراکه قیافه، تن صدا و مدل تکبیرگفتن ما بسیار شبیه هم بود و یقیناً اشتباه می کرد.

میلاد:

نکته ای هم بنده از دوران کودکی عرض کنم. وقتی مادرمان حامل ما بودند، خبری از دوقلو بودن ما نداشتند وقتی هم به دنیا آمدیم، هرکدام سه و نیم کیلو وزن داشتیم چند روزی را در دستگاه گذراندیم و پزشکان امیدی به زنده بودن ما نداشتند؛ اما به خواست خدا زنده ماندیم.

بعد از زنده ماندن،‌ در ایام نوزادی، اتفاق دیگری برای ما در 7 ماهگی افتاد و منزل ما دچار حریق شد و بخاری نفتی که ما دو برادر چسبیده به آن خوابیده بودیم، منفجر شد؛ ولی هیچ آسیبی به ما نرسید و ما به خواست خدا زنده از آن منزل به بیرون آمدیم.

*چه شد که به ذهنتان رسید دو نفری وارد حوزه شوید؟

مهدی:

دوقلو بودن ما سبب جذبه خاصی می شد به همین دلیل پیشنهاد مکبری مسجد نیز به ما داده شد و با خادم نیز رابطه بسیار صمیمانه ای داشتیم؛ در همین سنین در هیأت محله هم فعالیت داشتیم و خود این مباحث سبب شد به حوزه بیاییم؛ چراکه «جابرترین جبر، جبر محیط است»؛ البته در ابتدا بنده قصد ورود به حوزه را داشتم؛ ولی در ادامه برادر ما نیز همراه شد و با هم در حوزه ثبت نام کردیم.

برای ورود به حوزه با مخالفت های معلمان مدرسه نیز روبرو شدیم؛ چراکه درس ما خیلی خوب بود، وقتی به معلم دوره راهنمایی خود گفتیم قصد ورود به حوزه را داریم، بسیار ناراحت شده و مخالفت می کرد حتی یادم هست که یکی از معلمان می گفت: آرزویم این است پسرم همانند شما درس خوان باشد؛ ولی بعدها همان معلمان از حضور ما در حوزه خوشحال شدند.

*عکس العمل والدین و اقوام برای ورود شما به حوزه چه بوده است؟

گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجت الاسلام میلاد سبحانی پور











میلاد:

والدین ما را مستقل بار آوردند و انتخاب راه را به خودمان واگذار کرده بودند؛ اما برخورد اطرافیان شاید متفاوت بود به دلیل دوقلوبودن ما، برایشان جذاب بود و گاهی تشویق نیز می کردند.

*خاطراتی از دوران مدرسه و نوع برخورد معلمان و دانش آموزان با خودتان را بیان کنید.

مهدی:

طبیعت دوقلوها به این صورت است که هرچه سن شان بیشتر می شود، شباهت شان کمتر خواهد شد و ما در دوره دبستان بسیار شبیه هم بودیم و اوج شباهتمان در آن زمان بود و حتی امروز اگر برخی از تصاویر آن دوران را ببینیم، گاهی دچار اشتباه شده و تشخیص نادرست می دهیم. در دوران مدرسه نیز بر اثر این شباهت ها اتفاقاتی برای ما می افتاد که برای ما تکرار مکررات شده بود و هر روز مثلا رفقای میلاد بنده را دیده و به اشتباه فکر می کردند که من میلاد هستم، به روی خود نمی آوردم و سلام و احوالپرسی را انجام داده و بعداً به میلاد می گفتم فلانی سلام رسوند و از این مدل اتفاقات بسیار برای ما می افتد و امروز هم از این نوع برخوردها و اشتباهات کم نداریم.

میلاد:

یادم هست رفیقی داشتم بسیار با او صمیمی بودم. یک روز جلوی درب خانه شان رفتم و با پسری سه یا چهارساله که با او در حال مجادله بود، مواجه شدم و در این حال از رفیق خود پشتیبانی کردم. آن روز گذشت و دو روز بعد در منزل بودم که اخوی ما گریان، نالان و با صورت پریشان وارد منزل شد و گفت: یک بنده خدایی در خیابان مرا دیده و شروع به زدن کرد و هرچه گفتم: من نبودم و کاری نکردم و شما را نمی شناسم، قبول نمی کرد؛ و نکته قابل توجه این بود که اخوی ما به آن شخص نگفته بود ما دوقلو هستیم. بعد از آن اتفاق، باهم قرار گذاشتیم که از خجالت آن شخص در بیاییم که خود او فهمیده بود و برای معذرت خواهی پیشمان آمد.

*از چه سالی وارد حوزه شدید؟ گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور

میلاد:

ما از سال 1386 وارد مدرسه علمیه امام صادق(ع) اردکان یزد که از مدارس قوی کشور به حساب می آید، شده و پایه اول تا ششم را در این مدرسه علمیه گذراندیم و پس از آن، وارد حوزه علمیه قم شدیم.

*از چه سالی وارد قم شدید؟

میلاد:

از ابتدای پایه هفتم در سال 1393 وارد قم شدیم و امسال نیز به خاطر ارتقایی که در این سال ها خواندیم، پایه دهم خود را به اتمام می رسانیم.

*الان درحال حاضر مشغول به کاری هستید؟

مهدی:

اگر قرآن ما را بپذیرد، تخصصی تفسیر امتحان دادیم و قصد ادامه تحصیل در این رشته را داریم. همچنین در مؤسسه «خطابه أمیر بیان» نیز مشغول تحصیل بوده و برای ادامه مباحث تبلیغ به سمت تفسیر روی آوردیم تا بتوانیم مثمرثمر باشیم.

*از دوقلو بودن، راضی هستید؟

مهدی:

ما از آن دسته دوقلوهایی هستیم که اگر دوقلوهای دیگری را ببینیم، برایمان عجیب و جالب است. گاهی از برخی از دوقلوها می پرسیم خوشحالید که دوقلو هستید و  برخی جواب منفی می دهند؛ اما ما راضی بوده و شکرگذار خدای متعال هستیم و مشکل خاصی تا به حال نداشته ایم.

*دوقلوها معمولا وابستگی هایی نسبت به یکدیگر دارند. از این وابستگی ها برای ما بفرمایید.

مهدی:

یکی از خاطرات تلخ بنده، ازدواج اخوی ما بود چند ماه زودتر ازواج کرد و سبب شد تا در این مدت بنده تنها باشم؛ چراکه برادری که تا به امروز همدم ما بود، همراه دیگری پیدا کرد و ما تبدیل به یک برادر معمولی شدیم (باخنده)؛ اما پس از چند ماه بنده نیز ازدواج کردم و مشکل تنهایی ما حل شد.

* به دنبال خواهران دوقلو نبودید؟گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور

مهدی:

به دنبالش بودیم؛ اما خانواده آنچنان موافق نبود و می گفتند سخت است؛ البته گزینه هایی پیش آمد و برای خواستگاری هم رفتیم؛ اما قسمت نشد؛ البته از این نکته هم نباید غافل شد پیداکردن دو خواهر دوقلویی که مناسب با سن ما بوده و با تفکرات و طلبه بودن ما سازگاری داشته باشند، بسیار سخت بود؛ ضمن این که سن ما هم کم بود و پیداکردن خواهران دوقلوی کم سن و سال کار را دشوار می کرد.

*در چند سالگی ازدواج کردید؟

میلاد:

متولد 1373 هستیم و مهدی ما در سال 1390 و در سن 17 سالگی و بنده در سال 1391 ازدواج کردم.

وقتی در محضر برای عقد رفتیم، عاقد، استاد ما بود و به ایشان گفتم حاج آقا اعلام نکنید که ما 17 سالمون هست؛ ولی ایشان گفتند و آبروی ما رفت (باخنده).

*مهریه شما چقدر بود؟

مهدی:

مهرالسنه به اضافه خیلی ... سکه دیگه (با خنده)

*بعد از ازدواج، خانم ها یا اقوام جدیدتان شما را به اشتباه نگرفتند؟

مهدی:

از سوی همسران ما اشتباهی تا به امروز پیش نیامده؛ ولی از طرف اقوام بسیار پیش می آید که ما را اشتباه گرفته و گاهی بر اثر عدم شناخت از طرف ما، ناراحتی هایی نیز پیش می آید.

گاهی پیش می آید از اقوام همسر آقا میلاد، ما را در خیابان دیده و به گمان این که من میلاد هستم، شروع به خوش و بش کرده و ما هم طبق معمول لو نمی دهیم و به سلام و احوالپرسی می پردازیم.

یادم هست در شهرستان اردکان همراه با خانم سوار بر موتور در حال عبور از خیابانی بودیم که متوجه صدایی از طرف یک خانم شدیم؛ ولی چون او را نمی شناختیم، بی اعتنا گذشتیم و از همسرم سوال کردم آن بنده خدا با ما کاری داشت که خانمم جواب منفی داد و گفت متوجه نشدم. بعد از دو یا سه هفته همسرم به من گفت: فهمیدی اون خانم کی بود؟ گفتم نه؛ گفت: اون بنده خدا از اقوام خانم داداشت بوده و چون ما به او توجه نکردیم، خیلی ناراحت شده و گفته آقا شیخ میلاد در خیابان جواب سلام ما را نداده و دلخور شده، اما بعدا متوجه موضوع شد و ناراحتی وی برطرف گردید.

*شما دوقلوهای همسان هستید؟گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور











میلاد:

دوقلوها چند دسته هستند. یک دسته که غیر از این که هیچ شباهتی به هم ندارند، اخلاق آنان نیز مثل هم نیست و ناهمسان هستند. دسته دیگر دوقلوهای همسان هستند که در فکر، مریضی و مسائل دیگر باهم نزدیک بوده و برخی از آنها حتی تله پاتی هم دارند (فکر یکدیگر را می خوانند) که البته کم هستند؛ ولی ما دوقلوهای نیمه همسان رو به بالا هستیم که فکرها، ایده ها و چهره مان نزدیک به هم بوده و خیلی از اوقات اگر یکی از ما در حال فکر کردن درباره موضوعی باشد، قل دیگر نیز همان فکر را می کند.

ما امروز به این نتیجه رسیده ایم که استعدادهایمان هم بسیار نزدیک به هم است و در موضوعاتی که کار کرده ایم، هر دو اتفاق نظر داشته و کار را ادامه داده ایم.

مهدی:

درباره نزدیکی ایده ها یاد خاطره ای افتادم. یک بار اخوی ما در مسجدی منبر رفت و هفته بعد حسب اتفاق بنده را برای سخنرانی در آن مسجد دعوت کردند. بنده در آن مسجد حاضر شدم و شروع به سخن کردم و متوجه شدم خیلی به مردم نچسبید و آنچنان به سخنان من گوش نمی کنند. پس از آن سخنرانی از اخوی خود سؤال کردم شما هفته گذشته در این مسجد درباره چه موضوعی صحبت کردی؟ که متوجه شدم همان موضوع، داستان و حدیثی که اخوی ما بیان کرد، بنده نیز همانها را گفتم و اهالی آن مسجد که متوجه نشده بودند ما دوقلو هستیم و دو روحانی در این دو هفته به این مسجد آمده اند، فکر می کردند سخنران هر هفته صحبت های تکراری می کند؛ البته بعدها باهم در آن مسجد حاضر شدیم و نمازگزاران متوجه موضوع شده بودند.

* از چه سالی ملبس شدید؟

میلاد:

از سال 1393 با مجوز حوزه علمیه قم توسط حضرت آیت الله شبیری زنجانی، در بیت ایشان ملبس به لباس مقدس روحانیت شدیم.

*از برنامه هایی که برای کودکان داشتید، بفرمایید. آیا بعد از تلبس به این کار ادامه ندادید؟

 

گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور











میلاد:

این برنامه ها در دوران پیش از تلبس در شهرستان های یزد انجام می شد که چون دوقلو بودیم، جذابیت بالایی داشت و در برنامه های زیادی از ما برای اجرا دعوت می کردند.

بعد از تلبس خیلی کم اتفاق افتاد؛ چراکه ساکن قم شده بودیم و از یک طرف فرصتی برای رفت و آمد به یزد نبود و از طرف دیگر در موضوعات دیگر ورود کرده بودیم و وقتی نداشتیم تا برای این کار بگذازیم.

*یکی از نکات جذاب، راه رفتن دو طلبه ملبس دوقلو در خیابان است. معمولا مردم چه عکس العملی از خود نشان می دهند؟

میلاد:

از این عکس العمل ها زیاد است. اکثرا به این نحو است که بچه ای با خانواده در خیابان در حال رد شدن است که یکدفعه می گوید: «مامان، مامان ببین این دو تا آخوند مثل هم هستن» و یا خانمی به شوهر خود از این جملات می گوید.

یه خاطره هم از دوران طلبگی در یزد عرض کنم. روزی در مدرسه امام صادق(ع) اردکان یزد روی یک صندلی در کنار هم نشسته بودیم که به یکباره طلبه ای خودش را به ما رساند و با حالت تعجب گفت: شما دو تا دوقلو هستید؟ گفتیم بله؛ گفت: من دو سال است که نمی دونستم شما دو نفرید و همیشه می دیدم که از یک طرف با پیراهن آبی وارد می شوید و از طرف دیگر یکدفعه پیراهن قرمز تن شماست و پیش خود می گفتم: الله اکبر؛ چطور این طلبه یکدفعه رفته و سریع لباس خود را عوض کرده است.

یک بار هم برایم پیش آمد به پیرایشگاهی برای اصلاح سر و صورت رفتم و روی صندلی خیلی عادی نشستم. پیرایشگر را دیدم که خیلی در آینه به من نگاه می کرد. وقتی نوبت من شد و روی صندلی نشستم، پیرایشگر به من گفت: موهات رو خراب کردم؟ موهات چقدر بلند شده؟ ولی خود او یکدفعه متوجه شد و گفت: نکنه شما برادر دوقلو دارید که جواب مثبت دادم. بعد ادامه داد و گفت: الان نیم ساعت است که فکرم درگیر این موضوع است که نکنه دیروز من موهای شما را خوب اصلاح نکردم و مجدد امروز آمدید.

*بعد از تلبس به لباس مقدس روحانیت، اتفاقات خاص تلخ و شیرینی برای شما نیافتاده است؟

گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور











میلاد:

اخوی ما دو بار به روستایی در اطراف اردکان یزد در دهه صفر رفته بود و فاطمیه امسال هم بنده به همان روستا رفتم. 4 روز کار من شده بود که به آنها ثابت کنم من فلانی نیستم و ما دو برادر دوقلو هستیم. گاهی بنده را امتحان می کردند و بعضی هاشون با اخوی شوخی هایی کرده بودند و می گفتند؛ حاج آقا یادته فلان جا، فلان اتفاق افتاد و می خندیدند؛ ولی من هیچ عکس العملی نشان نمی دادم و خیلی ها هم تا آخر باور نمی کردند؛ تا اینکه امسال در سالروز میلاد حضرت زهرا (س) هردو با هم به آنجا رفتیم و همه باور کرده بودند.

مهدی:  

صحنه ورود ما به آن روستا بسیار جالب و جذاب بود و برای همه جای تعجب داشت و با قیافه هایی متعجب ما را نگاه می کردند که ما دوقلو و شبیه به هم هستیم.

یک بار به جشنی دعوت شدیم و صاحب مراسم اعلام کرده بود که دانش آموزان نخبه در این جشن شرکت می کنند و تلاش کنید برنامه خوبی اجرا کنید.

ما برنامه ریزی کردیم که از دوقلو بودن خود استفاده کنیم و در روز مراسم، لباس متحدالشکل پوشیده، در ابتدا میلاد بر روی صحنه رفت و سلام و احوال پرسی و اعلام برنامه نمود و به بهانه ای برگشت و مجدد بنده رفتم و جمله ای گفتم و به بهانه ای برگشتم و در پایان با هم بر روی صحنه حاضر شدیم همه متعجب شده بودند و قیافه های 300 دانش آموز نخبه بسیار جالب و دیدنی بود.

میلاد:

از دیگر اتفاقاتی که بعد از تلبس برای ما افتاد، این بود اخوی ما در حال حاضر ظهرها در مدرسه دخترانه اقامه نماز دارند و به مشهد رفته بودند، بنده به جای او نماز رفتم و او روز قبل به دانش آموزان گفته بود برادر دوقلوی من به نماز می آید. وقتی شروع به اذان و اقامه کردم، همه دانش آموزان پیش خود زمزمه داشتند که امام جماعت امروز ما کیست؟ امام جماعت قبلی است یا برادر دوقلوی اوست. من نماز را شروع کردم و در حال رکوع رفتن بودم که هنوز 500 دانش آموز در حال زمزمه بودند که کدام یک در حال نماز است و مربی با داد و فریاد اعلام می کرد که نماز را ببندید و امام جماعت به رکوع رفته! ولی همه در حال صحبت بودند که مثلا فلانی خال دارد و این امام جماعت خال ندارد.گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور

مهدی:

بعد از آنکه از مشهد مقدس برگشتم و برای نماز به مدرسه رفتم، مربی آموزشی واقعا معترض شده بود که شما نباید به دانش آموزان می گفتید برادر دوقلوی شما برای نماز به مدرسه می آید و واقعا نظم نماز به هم خورده بود.

*از تقاضاهای عکسی که از شما می شود برای ما بفرمایید.

تقاضای عکس از بچگی وجود داشت و امروز هم خیلی تقاضای عکس داریم؛ مخصوصا از زمانی که معمم شدیم خیلی تقاضای عکس می کنند و نکته جالب اینجاست همه فقط دوست دارند، بین ما بایستند و با ما عکس بگیرند و این ایستادن در وسط برای آنان موضوعیت دارد.

*تا به حال از طرف والدین جابجا تنبیه شده اید؟

میلاد:

تا به حال پیش نیامده که جابجا تنبیه شویم. (حالا یک چیزی هم بگوییم که آبرویمان ریخته نشود) از بچگی خیلی نجیب بودیم و در بچگی آنچنان شیطنت نداشتیم؛ ولی یک وقت هایی که شیطنت های ما به اوج می رسید، پدرمان ما را تنبیه نمی کرد و چون ما خیلی با هم کشتی می گرفتیم، می گفت: خود شما همدیگر را تنبیه می کنید و نیازی به تنبیه ما نیست.

*در مدرسه هم تنبیه نمی شدید؟

مهدی:

در دوران مدرسه هم چون درس مان خوب بود، تنبیه نمی شدیم؛ ولی بعد از کلاس سوم دبستان ما را از همدیگر جدا کردند و نمی گذاشتند در یک کلاس کنار هم باشیم؛ چون دانش آموزان را بر اساس معدل جابجا می کردند و چون معدل ما خوب بود، اگر در یک کلاس باهم بودیم، وزنه آن کلاس سنگین می شد و به همین دلیل ما را جدا می کردند. وقتی از کلاس چهارم دبستان این اتفاق غیرمنتظره برای ما افتاد، اصلا برایمان قابل هضم نبود که در کنار هم نباشیم؛ به همین دلیل از پدر خود خواستیم به مدرسه بیاید و این مشکل ما را حل کند؛ ولی مدیر قبول نکرد و از آن سال در کلاس از هم جدا بودیم و با این مسئله کنار آمدیم.گفت وگوی خواندنی خبرگزاری حوزه با طلبه های دوقلو  حجج اسلام میلاد و مهدی سبحانی پور












*از عالمان برجسته، روحانیونی را داریم که دوقلو باشند؟

مهدی:

چند مورد دو قلوی طلبه دیدم که معمم هم بودند؛ اما از علمای شاخص کسی را به خاطر نداریم که دوقلو باشند.

*از علاقه های خود برای ما بفرمایید.

میلاد:

از همان دوران ابتدای حوزه علاقه وافری به خطابه و منبر داشتیم و همیشه در ذهنمان بود طرحی بریزیم هر دو باهم بالای منبر رفته سخنرانی کنیم که یک جمله او بگوید و یک جمله من بگویم اما نشدنی بود؛ با این حال، امروز که در دروس «مؤسسه خطابه امیر بیان» شرکت می کنیم، سرفصل چند رسانه ای را تعلیم دیده ایم که می توانیم آن را با هم به اجرا بگذاریم.

*در پایان اگر نکته ای باقی مانده بفرمایید.

مهدی:

ما برای این که دو برادر دوقلوی روحانی هستیم، خیلی بر روی کارهای خود حساسیم و با احتیاط کاری را انجام می دهیم؛ چراکه هم طلبه هستیم و از آن طرف برادر دوقلو هم داریم که اگر کاری اشتباه انجام دهیم، شاید به پای او نیز نوشته شود.

 

در پایان هم از شما کمال تقدیر و تشکر را داریم.

گفت وگو: محمدرسول صفری

منبع: خبرگزاری حوزه


  • سیدمجتبی رفیعی اردکانی

خاطره‌‌ی خواندنیِ کربلایی کاظم از رضاخان

سیدمجتبی رفیعی اردکانی | سه شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ | ۳ نظر

آوازه‌ی کربلایی‌کاظم که از طریق معجزه الهی در عین بی‌سوادی، حافظ کل قرآن شده بود را  شنیده‌اید. کربلایی کاظم یک «معجزه الهی» برای اثبات «حقّانیت قرآن» است. بسیاری از علمای بزرگ شیعه از جمله آیت‌الله مرعشی نجفی، موهبتی بودن حفظ قرآن کربلایی محمدکاظم کریمی را تأیید کرده‌اند.

حاج اسماعیل، فرزندِ کربلایی کاظم در مورد دلیل مخالفت پدرش برای سربازی رفتنش می‌گوید:

«من شناسنامه نداشتم؛ می‌گفتم: شناسنامه چرا برای من نمی‌گیری؟ (نه من، سه برادر بودیم، هیچ کدام نداشتیم.) می‌گفت: شناسنامه اگر بگیرم، شما را می‌برند سربازی، سربازی برای این شاه حرام است. شناسنامه برای ما سه برادر نگرفته بود، و هیچ کدام هم به سربازی نرفتیم. من می‌گفتم: اگر انسان سربازی برود، خدمت به وطن می‌کند، چه عیبی دارد؟ می‌گفت: عیبی ندارد؛ اما اگر دولتش و شاهش مسلمان باشد، نه مثل رضاشاه خان، می‌خواهی داستانش را بگویم؟ گفتم: عیبی ندارد. ایشان گفتند:

من سرباز بودم در زمان احمدشاه که می‌آمدند، داوطلب سرباز می‌گرفتند تا بروند و برگردند؛ مثل حالا سرباز اجباری نبود. ما رفتیم سربازی در مرز ایران و عراق بودیم. انگلیسی‌ها هم نزدیک ما بودند که تسلّط کامل به عراق داشتند. اسطبلی بود که اسب و قاطر زیادی در آنجا نگه می‌داشتند و چند بشکه حلبی هم انگلیسی‌ها آورده بودند، حمّام صحرایی درست کرده بودند؛ و هیزم و پِهِن قاطرها و اسب‌ها را به آفتاب می‌ریختند تا خشک شود، زیر بشکه‌ها آتش می‌زدند، آنها را گرم کند. حمّام نبود، یک نفر سرباز کچلی بود که با پاهایش پِهِن‌های اسب‌ها و قاطرها را به هم می‌زد تا خشک شود، که زیر آن بشکه‌ها بسوزانند؛ به فارسی هم حرف می‌زد. از یکی پرسیدم: این کیست؟ گفتند: گماشته انگلیسی‌ها است و نامش رضا است. بعد از مدّتی قزاق شد. پس از کودتای ۱۲۹۹ ش. به تهران آمد؛ در رأس مملکت قرار گرفت. احمدشاه را بیرون کرد. من که برای کارگری پس از سربازی به تهران رفتم، عکس او را دیدم شناختم، دیدم همان رضا کچلی است که آنجا گماشته انگلیسی‌ها بود. او بعد از مدّتی بنای نانجیبی را گذاشت. علمای اسلام را یکی پس از دیگری خفه کرد، چادر زن‌ها را برداشت، اسلام را لگدمال کرد. خدا لعنتش کند. چطور می‌خواهی بروی سربازی برای چنین گرگ خونخوار!

من گفتم: پدر! این حرف‌ها را نزن، می‌ترسم از او زخم و ضرری به تو برسد. می‌گفت: کسی جرأت ندارد به من حرف بزند. من به جز خدا از کسی نمی‌ترسم، رضا چه سگی است!».[1]



----------------------------

1- به نقل از  پایگاه اطلاع‌رسانی حجت‌الاسلام والمسلمین سعید بهمنی
  • سیدمجتبی رفیعی اردکانی